
این یه داستان ساخت خودمه:) منتظر پارت های بعدی باشید💗
چشمانش را باز میکند،دنیا برای او عجیب است،او در بیمارستان است،چند پرستار بالای سرش میبیند که نگران هستند،نمیداند چه شده،او نمیتواند چیزی بگوید،پرستار ها اورا به مردی نشان میدهند،اما......ولی دیگر یادش نمیاید چه شد!
داستان از زبان لیلی: سلام! من لیلی هستم و ۷ سالمه،من با پدرم زندگی میکنم،ولی نمیدانم مادرم کجاست،امروز اولین روز مدرسه هست،هم هیجان دارم هم کمی استرس دارم،نمیدانم مدرسه چه جور جایی هست،امروز پدرم مرا برد مدرسه،چند دوست پیدا کردم،شارلوت،یونا،ویولت،میا و......ولی بهترین دوستانم شارلوت و یونا هستند! الان به همراه پدرم دارم به خانه برمیگردم دارم برای پدرم از اتفاق هایی که در مدرسه افتاد میگویم او هم لبخند میزند
لیلی: امروز خیلی خوشگذشت،مدرسه جای خیلی باحالیه!(راوی: یکم بزرگتر شی میفهمی مدرسه باحاله یعنی چی😂) پدر به حرف های لیلی با دقت گوش میدهد و لبخند میزند لیلی: ولی چند نفر بخاطر اینکه من مادر ندارم مرا مسخره کردند.....مادر واقعی من کجاست؟ پدر: اممم......خب.....راستش......اون..... ام.....تلفن پدر زنگ میخورد، او تلفن را جواب میدهد،لیلی هنوز درحال فکر کردن هست که مادرش کجاست........بچه های همسن خودش را میبیند که با مادرشان میروند خانه.......
(روز بعد) پدر: لیلی بیدار شو باید بری مدرسه! لیلی: باشه بابا (لیلی صبحانه اش را میخورد و لباسش را میپوشد که برود مدرسه) (به مدرسه میرسند) لیلی: سلام! معلم: سلام لیلی شارلوت به سمت لیلی میدود: سلام لیلی لیلی: سلام! *زنگ آخر* معلم هنر: بچه ها کسی میدونه امروز چه روزیه؟ کارینا:بله!روز مادر معلم هنر:آفرین! امروز قراره کاردستی درست کنیم،شما روی کاغذ عکس مادرتان با خودتون رو میکشید و به او هدیه میدهید. همه بچه ها: هورا! لیلی نمیدوند چیکار کند،او تابحال مادرش را ندیده است او نمیداند چیکار کند!
لیلی: هی.... شارلوت...... شارلوت: بله؟ لیلی: راستش.....من تاحالا مادرم را ندیدم! نمیدونم چی بکشم! شارلوت:یک زن شبیه خودت بکش! همین! لیلی: ها.... باشه.... مرسی تو بهترین دوستمی:) شارلوت: تو هم همینطور:) (زنگ هنر تموم میشود) معلم هنر نقاشی همه را نگاه میکند: همتون خیلی قشنگ کشیدید! حالا زمان زنگ تفریح هست (شارلوت و لیلی در حیاط درحال خوردن خوراکی هستند) سارا: هی لیلی! لیلی: بله؟ سارا: تو که مادر نداری چطور میخواهی برای مادرت هدیه بدهی؟ لیلی: آم..... شارلوت: برو اونور! اذیتش نکن! مادرش او را از بهشت میبیند و دوستش دارد!(سارا میخندد و میرود) شارلوت: ناراحت نباش باشه؟ لیلی؛ باشه.....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
افرین نینی من🎀👏
مرسی مامانی👈👉
🤸♂️🤸♂️
خیلی قشنگ بود
موفق باشی:)
مرسی قشنگم:)
فوق العاده بود
ادامه بده
مرسی قشنگم🥹💗🎀
حتما🍩🍬
الحق که داستان بهتر از این نیست👏🏻👏🏻👏🏻👍🏻👍🏻❤️❤️
عالی بود 💝
قربونت شم❤🤌
مرسی💗🍭
خیلی قشنگ بودد
مرسی💙💝💚
منتظر پارت بعد هستم
💖🤍
خیلی قشنگ بود موفق باشی
میشه فالوم کنی
مرسی💖💜
حتما خوشگل🎀✨
ممنونم قشنگم
خیلی قشنگ بود
من که توی ذهنم ادامه داستانو میسازم:
قربونت برم🍩🍬
😆😂
مدیونی فکر کنی اسم منم سارا عه😻
جدییی؟ 😍😍😀🎀
تو هزارمین دوستمی که اسمت ساراست🥰👈👉
🥰🥰🎀🎀
عالی عالی
پارت بعد خبرم نکنی 🥄🥄* تو فک کن چاقوعه کیبورذمو عوض کردم نداره.. 🗿
چشممم😂😂😂